یه چیزی یاد گرفتم اینکه هرگز هرگز از منافع خودم برای هیچ رفیقی نزنم. بار ها به این موضوع رسیدما ولی هر بار این دل رحمی بی موقع و بی جا کار میده دستم. راستش در آخرین مورد هم اتاقیم دیدم خیلی به آشپزی تو خوابگاه علاقه داره و خیلی انگار خوشش میاد که تو اتاق با وسایل کم غذا درست کنه و هی میگفت نادیا بیا یه روز تو خوابگاه ماکارونی درست کنیم. منم دلم براش سوخت و این ترم که چهارشنبه ها تا ۶ کلاس داریم و رفت و اومدم سخته گفتم یه روز چهارشنبه میمونم شام درست کنیم. خلاصه قراراشا گزاشتیم و هرکدوم یه تیکه از وسایلو قرار شد بیاریم. اونم قرار شد یه سری از موادشو بیاره. هی نمیشد تا این که این هفته چهارشنبه با این که زودتر تعطیل شدیم و من حتی وسایلمو هم جمع کرده بودم و با یه کولهی گنده اومده بودم دانشگاه گفتم هی دارم قول میدم و هی نمیشه این هفته رو بمونم با هم آشپزی کنیم. خلاصه از برگشتن به خونه منصرف شدم و برگشتم خوابگاه. حالا من منتظر، خانوم هفت شب با وسایلی که باید میخرید اومد. من فکر کردم حالا قراره با هم آشپزی کنیم ولی خانوم گرفت نشست که من خستم و کار دارم و اینا. منم تنهایی از صفر تا صدشو پختم. ولی خیلی دلم شکست. گرچه هرازچندگاهی میگفت اگه کارداری بیام کمکت و اینا ولی آدم اگه بخواد کمک کنه قشنگ پا میشه میاد یه گوشه ی کارو میگیره نه مثل این تازه عروسا تعارف کنه. خلاصه که آخرشم که پخت خیلی راحت اومد نشست غذاشو خورد و حتی سفره رو هم خودم جمع کردم. واقعا دلم شکست که این اینجوری کرد. والا منم درس داشتم ازش زدم غذا درست کردم. خلاصه که بهتر. حداقل زودتر فهمیدم مرام و معرفتم رو خرج کی دارم میکنم. من اصلا ناراحت نیستم که تنهایی آشپزی کردم، بار اولم که نبود من حداقل ده دوازده ساله غذا میپزم. من
برچسب:
نویسنده: یوسف نعمتی
تاريخ: چهارشنبه
3 آبان
1402 ساعت: 0:23